دیر اومدی زود میخوای بری! / خاطره
تهران - حیاتدانشجو
بود و جوان، آمده بود خط، داشتم موقعیت منطقه را برایش می گفتم که برگشت و گفت:
«ببخشید، حمام کجاست؟» گفتم: حمام را می خواهی چه کار؟ گفت: می خواهم غسل شهادت
کنم.
با
لبخند گفتم: دیر اومدی زود هم می خوای بری.باشه! آن گوشه را می بینی آنجا حمام
صحرایی است. بعدش دوباره بیا اینجا.دقایقی بعد آمد. لباس تمیز بسیجی به تن داشت و
یک چفیه خوشگل به گردن.
چند
قدم مانده بود که به من برسد یک گلوله توپ زیر پایش فرود آمد....
«به
نقل از تیمسار دربندی»